شری تو کانتینمون کار میکنه ودرواقع صاحب اصلی هستش و ما غذاهامونو سرکار از او میخریم و این کانتین یه جورایی کافه تریای سرکارمون هم محسوب میشه .
خودش از ده سالگی اینجا بزرگ شده ولی خوب چون با کل خانواده از خاله و دایی و عمو اینجا بودن یه جورایی انگاری تو ایران قدیم زندگی میکنه از این نظر میگم ایران قدیم چون خوب تو ایران خیلی اخلاقا و رویه ها عوض شده ولی اینا نیست از قدیم زدن بیرون انگار همون اخلاقا رو باخودشون آوردن و توشون مونده خوب البته یه چیزایی هم از اینجا گرفتن ولی خوب.
خلاصه خانومی هست که هر وقت وقت کافی داشته باشی بد نیست بری یه کافی و کیکی ازش بخری و بشینه برات حرف بزنه ولی باید حتما وقت کافی داشته باشی برای حرفای او. دختر خوش صحبتیه ولی خیلی کنجکاوه برای مثال ازت میپرسه ویکند چیکار میکنی توهم میگی مهمون داری یا مهمونی میری فورا میپرسه اسمشون چیه ؟ بعد که گفتی میپرسه چیکاره هستن؟ خونه شون کجاس ؟ چن تا بچه دارن؟ خونه مال خودشونه یا اجاره ؟ واقعا همه این سوالات رو میپرسه ها بعد هم اگه حرفی باشه میشینه در موردمسائل دیگه شون سوال میکنه من که همیشه میگم این چون از بچگی زدن از ایران بیرون و از ایرانیا فقط و فقط خانواده دوروبرش بوده فکر میکنه این سوالات عادیه.
خوب تو فامیل این سوالارو بپرسن شاید ایرادی نداشته باشه ولی خوب تو ایران نبوده که بهش بگن عزیز من بتوچه که این سوالاتو میکنی چه دخلی بتو داره . ولی کلا من فکر میکنم همه اینا از سادگیشه . خلاصه این خانوم بعد از ۱۸ سال دوری از ایران برای عروسی برادر شوهرش برای مدت یه هفته میره ایران و حالا برگشته بود. طفلی خیلی لاغر شده بود البته لاغری خوبه ولی نه وقتی که قیافه آدم افسرده و پژمرده باشه.
جریان از این قرار بود که این شری جون فکر کرده بود حالا که از بچگی تو اروپا بزرگ شده و خانواده ش هم اینجان و خودشون هم یه هاوس بزرگ قسطی و دوتا ماشین قسطی دارن دیگه تو ایران از همه سره و میره ایران و این میتونه تو عروسی ابراز سلیقه کنه. وقتی بهش رسیدن بخیر گفتم دلش خیلی پر بود و کلی دردودل کرد که نمیدونی چقدر همه پولدار هستن البته من بیشتر اختلاف طبقاتی اذیتم کرد میدیدم خانواده شوهرم کلفت و نوکر دارن ولی پایین شهرتهران مردم تو فقر هستن. خوب البته من که شری رو خوب میشناسم برای من نمیتونه خالی ببنده بعد دیدم نه اوضاع چیز دیگه س. عروسی خیلی مفصل بوده حالا از قول اون میگم:
شری: وای صدف ۴۰ میلیون خرج عروسی کرده بودن شام عروسی شاید ۱۵ نوع بود و سالادهاو دسرهای متنوع ولی چه فایده بنظر من باید این ۴۰ میلیون رو میدادن میرفتن دور دنیا میگشتن.
من: وای شری خوب هر کسی یه نظری داره یه نفر ممکنه دوست داشته باشه این شب براش خاطره انگیز باشه چه اشکالی داره اگه قدرتش رو داره سفر دور دنیا بعدا هم میتونن برن.
شری: میدونی صدف وقتی رسیدم همه بهم زنگ زدن بجز عروس.
من: عزیزم شاید مشغول کارای عروسی بوده نتونسته .
شری: وای یعنی یه ده دقیقه هم وقت نداشته ؟ نه عزیزم خودش رو خواسته بگیره. نمیدونی چه آرایش خوشکلی داشت ناخناش رو باید میدیدی.
من: خوب حتما کار نمیکنه.
شری: نه بابا کار میکنه اینجینیر هستش و رییس پروژه ساختمونی هست و .....
من: خوب بابا کارش شیکه.
شری ( با قیافه درهم) : جدی؟ کارش شیکه؟
من : آره درامدش هم خیلی باید بالا باشه.
شری: ( باقیافه خیلی افسرده): مثلا چقدر؟
دوستم تارا: میلیاردی باید باشه . منم زدم به تارا: نه بابا چی میگی خوب میلیونی باید باشه ولی نمیدونم دقیقا.
دوستم تارا: شری مطمئنی خرج عروسی ۴۰ میلیون شده بود؟
شری: آره بابا خیلی مفصل بود.
دوستم تارا: ای بابا من میگم باید خیلی بیشتراز اینا شده باشه با این وصفی که تو میکنی ۴۰ میلیون فقط شاید پول شام بوده تو حساب سفره و فیلمبردارو کرایه باغ و گل و این حرفا هم بکن .
شری : با قیافه خیلی ناراحت نه فکر نکنم خودشون گفتن.
امروز خیلی خیلی دلم برای شری سوخت آخه چرا آدم باید انقدر برای زندگی یه شخص دیگه خودشو ناراحت کنه بحدی که قیافه و سرو وضعش بهم ریخته باشه . خدارو شکر کردم که ایران زندگی نمیکنه یا فامیل ایران نداره که هر سال بخواد بره وگرنه خیلی اوضاعش بدتر میشد. یادم افتاد یه بار بهم گفت : صدف من هر وقت تو انجمن و جلسه مدرسه بچه هام میرم تا چن روز دپرس هستم از بس که پدر مادرای پولدار میبینم که تو خونه های میلیون یورویی زندگی میکنن.
یادم افتاد گفتم وای این نسبت به دانمارکیا اینجوری بوده پس تو ایران چی بهش گذشته وقتی فامیل و دوست و آشنا رو دیده و این عروسی رو دیده. مخصوصا اینکه با این دید رفته بود که مثلا دختریه که تو اروپا بزرگ شده وهمه فامیلش هم اینجان و قبلش هم میگفت برم یه کم یادشون بدم چجور میز باید بچینن.
تمام امروز رو توفکرش بودم خداکنه حالش بدتر نشده باشه بعد از این حرفا.