تبليغاتX
صدف

صدف

ازنظراتتون ممنون . خوب هر کسی یه نظرو عقیده ای داره منظورهم اینه که آدم بشینه باهم بحث و جدل کنه قرار نیست همدیگرو متقاعد کنیم چون هر کسی نظر خودشو داره و براش محترمه احترام به عقیده و نظر دیگران هم شرط هست.

هفته ای که گذشت هفته خوبی نبود برام روز دوشنبه گذشته ش که رفته بودم دنبال فینقیلی در مدرسه وقتی میخواستم سوار ماشین بشم داشتم یه طرف دیگه نگاه میکردم همزمان در ماشین رو هم باز کردم نمیدونم چه مرگم بود خدانکنه آدم سرش با ک. و. نش پوکر بازی کنه در تق محکم خورد تو پیشونیم (بالای ابروم) تا نشستم تو ماشین دیدم ای وای خونه که از بالای ابروم سرازیره داره میره تو چشمم با دستمال پر از خون پریدم تو مدرسه و از اون پلاستای بزرگا زدن روش تا رسیدم خونه خلاصه دیدم خونش بند اومد خداروشکر کردم

شب که خواستم بخوابم یه چشم درد بدی اومد سراغم انگاری یه چیزی مثل سوزن تو چشمم بود فردا صبح سریع رفتم دکتر گفت باکتری رفته تو چشمت و قطره داد و برای زخمم هم یه چسب مخصوص داد گفت زخمت رو بهم میچسبونه و حالت بخیه داره و گفت اونقدر عمیق نبوده ولی سطحی هم نیست و باید مواظب باشم و این چسبه مخصوصه و کار بخیه رو میکنه.

 ولی خدارو شکر بخیه نزدم حتما جاش میموند خلاصه بخیر گذشت و سرم هم هر شب با اعمال شاقه زیر دستشویی میشورم که آب به زخمم نرسه تا الان هم خوبه و الان شده حالت یه زخم کوچولو بالای ابروم .

خلاصه جمعه که رفتم دنبال پسرک توآفتر اسکول بود تو اتاق مخصوص بالشا که پر از بالشه داشتن بازی میکردن که معلمش گفت امروز تو همین اتاق بالشها وقتی بازی میکردن کله یه پسر خورده تو دماغش الهی بمیرم کلی دلم ضعف رفت خلاصه هفته حادثه بود خداروشکر به همینا بخیر شد . جالبه سرکارهمه ازم میپرسیدن چرا چسب زدم بالای ابروم و توضیح میدادم یکی از همکارام گفت : راستش من سوال نکردم چون گفتم شاید شوهرت بهت کتک زده . آخه شنیدم مردای خاورمیانه ای زیاد زنشونو میزنن. منم گفتم اگه کبودی بود دیگه چی میگفتین فقط یه زخمه.

 پ ن: یه نفر که راهی ایران هست خواسته که براش سوال کنم:

آیا گواهینامه اروپا در ایران قابل قبول هست؟ یعنی کسی که گواهینامه ایران رو نداره فقط گواهینامه اروپایی رو داره میتونه تو ایران رانندگی کنه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:4  توسط صدف  | 

مدتیه اخبار داغ وبلاگستان ماجرای اون زنیه که بچه ۵ روزه ش رو سر بریده و بدنش رو قطعه  قطعه کرده میبینم خیلیا براش دلسوزی کردن که از سرفقره و نبایست اعدام بشه . درسته فقر بیداد میکنه هوش و حواس رو از سر آدم میپرونه از طرفی هم هیچ کس استحقاق مردن مخصوصا بطرز فجیعی اعدام بشه یا بدار آویخته بشه نداره اصلا قصاص چیز خوبی نیست منم معتقدم ولی آیا یه مادر این کارو میکنه؟ واقعا پیش خودتون قضاوت کنین درسته فقر هست فشار زندگی هست همه بدبختی هست . خوب اون مادر نمیخواسته بچه ش برزو خودش گرفتار بشه محترمانه میسپرده بچه ش رو به  بهزیستی اصلا میذاشته جلو یه بیمارستان یا شیرخوارگاه هزار راه بوده چرا الکی میایم دل میسوزونیم برای زنی که واقعا بچه خودشو کشته بابا اونم قاتل بوده حالا به هر دلیلی میخواد باشه اونم یه قاتله از نوع غیرقابل بخشش که باید مجازات بشه نمیگم اعدام چون معتقدم هیچ کس سزاوار مردن نیست ولی مجازات. اصلا هم قابل دلسوزی نیست .

یادمه چن وقت پیش هم قبل از انتخابات بود من بارها میخواستم در موردش بنویسم ماجرای اون دختره دلارا پیش اومده بود. همه ازش یه شخصیت ساختن کم مونده بود تبدیل بشه به یه شخصیت تاریخی همه هم عکس دلبرانه ش رو زده بودن که بهش کمک بشه درسته منم مخالف اعدام هستم و حتا اون پتیشن هم امضا کردم ولی اصلا قابل دلسوزی نبود باین صورت که همه کردنش یه شخصیت بزرگ .

 اونم یه قاتل بود قاتلی که با قصد قبلی وارد خونه فامیلشون شده بوده برای دزدی . انقدر از مردم بت نسازین و شخصیت یه قاتل رو بالا نبرین بهر علتی طرف آدم میکشه بعد یه عده میان براش دلسوزی میکنن اصلا موافق نیستم اصلا درک نمیکنم. یهو همه میشن وکیل مدافع یک قاتل که باین دلیل و باون دلیل بوده که طرف آدم کشته. بابا قتل عمد بوده قتل با نیت قبلی . کشته شدن تو تصادف نبوده که طرف وارد خونه یه نفر میشه با نقشه که بره دزدی. صابخونه باروی باز ازشون پذیرایی میکنه ولی ایشون بابوی فرندشون کمر به قتلش میبندن بعد هم عکس خوشمل و دلبرانه ش رو تو ژست هنر پیشه ای همه جا میزنن که ازش دفاع کنن. خدارحمتش کنه ولی باید مجازات میشداونم حبس ابدیا . ۱۵. ۲۰ سال زندان .نه اعدام.

بامید روزی که قانون اعدام و قصاص برای همیشه از قانون کشورمون حذف بشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:34  توسط صدف  | 

تا بحال اصطلاح شهر هرت رو زياد شنيديد اما از خودتون پرسيديد واقعا شهر هرت کجاست؟
 

- شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب


- شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر  رو مي شناسن.

- شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند..

- شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.

- شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند..

- شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند.  

- شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد.

- شهر هرت جايي است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.

- شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن.

- شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن.

- شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه.

- شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه پس ميرويم  ترکيه و دوبي و اروپا و آمريکا و ........ را آباد ميکنيم.. 

- شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي.

- شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي. - شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.

- شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ....

- شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه.

- شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام ميدي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن...

- شهر هرت جايي است كه هر روز توي خيابون شاهد توهين به مادرها و دخترها هستي ولي كاري ازدستت برنمياد.  

- شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توي چاه ميريزن و دعا ميکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده..

- شهر هرت جايي است که به بعضي از بيسوادها ميگن پروفسور

- شهر هرت جايي است که ساق پا پيدا و موي سر پوشيده است!!

- شهر هرت جايي است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر ميفروشند.

- شهر هرت جايي است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.
شهر هرت جايي است كه .........
 
  

 اين شهر چقدر به نظرم آشناست

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:51  توسط صدف  | 

سلام بهمگی خیلی ممنون از لطف همه تون واقعا نمیدونستم انقدر دوستای خوب دارم یکی از بهترین تولدام شد با تبریکای شما مرسیهمه تونو خواهرانه میبوسم. کادو هم یه تاپ  و عطر گیرم اومد. همون روز هم با پسرک رفتیم سینما فیلم UP. خیلی انیمیشن قشنگیه کارگردانش هم همونیه که راتاتوی و مانستر رو ساخته تازه انیمیشن Toy story 3. هم برای سال ۲۰۱۰ در راهه .

اینروزا دارم این سریال دلنوازان رو نگاه میکنم جدا از جنگ و دعواهای فیلم و اعصابای خورد مردم چیزی که توجه منو جلب کرده نحوه حرف زدن رییس با کارمنداس که چقدر بیتربیت و بی ادب حرف میزنه این کارگردان هم علنا داره میگه کارش درسته و این فرهنگ رو رواج میده وای که این دختره روشنک رو اعصاب من هست وقتی انقدر طلبکارانه و بی ادبانه حرف میزنه و میگه برو سرکارت یا شما چرا اینجا وایسادین؟ واقعا اگه محیط کار تو ایران این مدلیه واسه خودش جهنمیه. .اقعا چجور یه نفر به خودش اجازه میده دیگران رو کنف کنه فقط بخاطر اینکه رییسه . اه اه حالم بهم خوردچیزی هم که برام خیلی خیلی جالب اومد اینکه انقدر تو ایران کمبود شوهر هست که طرف به اولین خواستگارش با وجودیکه انقدر خواهر خواستگار کنفش میکنه جواب بله رو میده؟ زیاد عشق و عاشقی بینشون نبود. 

طبق معمول چادریا هم همیشه فداکارو از خود گذشته و مهربون و اصلا فرشته نجات.واه واه واه. ولی موضوع فیلم بنسبت این سریالای آبدوغ خیاری ماه رمضون این بهتره حداقل ابگوشتیه ولی ابدوغ خیاری نیست.

اون شمس العماره هم که دارن خودشونو جر میدن که مثل دایی جان ناپلئون بشه که عمرا نمیشه به گرد اونم نمیرسه از اون دختره لیلا هم خیلی بدم میاد چقدر همه از خود متشکرن . نکته جالب فیلم هم این بود که زد سر پوز هر چی فمینیست بود و گفت اینایی که دم از استقلال زن میزنن و دم از شوهر نکردن میزنن وقتی پای خواستگار بوسط بیاد هول میشن . فمینیستن چون خواستگار ندارن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:0  توسط صدف  | 

امروز روز سوم آبانماه روز تولد اینجانب میباشد. طبق معمول روز تولدم اصلا خوشحال که نیستم هیچ امروز صبحی دعوام هم شد با یه نفر. فعلا اولین هدیه رو گرفتم . پیشاپیش از همه کسایی که بهم تبریک میگن تشکر میکنم . اون دوستایی هم که تو فیس بوک بهم تبریک گفتن بهشون میگم : مرسی همه تونو دوست دارم...................................

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:10  توسط صدف  | 

خاله ی سحر( یکی از دوستام) سالها آمریکا زندگی میکرد و یه مدته اومده اینجا پیش سحر و میخواد اینجا بمونه و ماهم خیلی خوشحال چون واقعا خانوم دوست داشتنی هست و به همه خانوما بچشم دخترش نیگاه میکنه از اون خانومایی که همش دوست داره کمک کنه به همه مثلا مهمون من بودن خودش تلفن زد که اگه کاری داری من بیکارم برات میکنم و بعد هم که من نه و نوه کردم گفت حداقل پسرت رو بیار من نگهش میدارم و باخودمون میاریمش. همه ی ما هم مثل سحر بهش میگیم خاله اونم خیلی لذت میبره ولی یه غم عمیق تو چهره ی مهربونش موج میزنه. یه بار من سوال کردم که بچه ندارین که دیدم چشاش  انداخت پایین و سحر هم یه سقلمه بهم زد که خفه شو. بااشاره بهم گفت بعدا برام میگه . تا اینکه اینجور تعریف کرد:

خاله اینا همون اول انقلاب از ایران زدن بیرون شوهرش هم سرهنگ بود و خیلی خرش میرفت و خیلی آدم حسابی بود دوتا دختر هم داشت یکی ۴ساله و یکی ۶ ساله  همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه چن سال پیش یکی از روزها دختر کوچیکتر که ۱۶ ساله بوده میاد و میگه از دوست پسرم حامله هستم و بچه م رو دوست دارم ومیخوام نگهش دارم هرچی از اینا خواهش و تمنا که بابا آبرومون جلو ایرونیا میره این چیزا تو فرهنگ ما نیست از اون انکار که من کاری به شما ندارم این مسئله داشته پیش میرفته و دختره از خونه میزنه بیرون و میره خونه جدا میگیره دختر ۱۶ ساله ۶ یا ۷ ماهه شده بوده که به رفت و آمدهای زیاد دوستای دختر ۱۸ ساله شون مشکوک میشن و ته و توش در میارن که دختر راحت اعتراف میکنه که همجنس بازه و از این مسئله هم خیلی راضیه دیگه روزگار پدرو مادر سیاه میشه هر شب دخترای مختلف به اتاق دختر میومدن و .... یه روز دیگه آقای پدرخیلی بهش فشار میاد میره بیرون و بعدا از پلیس زنگ میزنن به خاله خانوم که تشریف بیارین و وقتی خاله خانوم میرن با چی روبرو میشن ؟ با جسد شوهرشون که با هفتیر خودکشی کرده بوده و گلوله رو تو مغز خودش خالی کرده بوده. اینم سرگذشت خاله خانوم.

نمیخوام بگم کار جناب سرهنگ بد بوده یا خوب چون هیچ کدوم از ما تو موقعیتش نبودیم هر کسی هم برای خودش یه مرزی داره که خارج از اون مرز قبول شرایط براش دشواره. ولی در رابطه با اون دختر که حامله شده بوده دیگه خیلی زیاده روی کردن که خاله خانوم الان هم باهاش رابطه نداره و نمیخواد ببینتش. نمیدونم شاید هم علت مرگ همسرش رو این دو دختر میبینه که دیگه باهاشون رابطه نداره و دیگه نمیبینتشون. برای همین خاله خانوم همیشه میگه ای کاش هیچوقت از ایران بیرون نیومده بودیم.شاید سرنوشتم خیلی بهتر بود اون شب هم که خونه ما بودن بحث سر انقلاب که شد گفت: من خودم قیمت خیلی سنگینی پرداختم سر این انقلاب . واقعا اگه انقلاب نشده بود سرنوشت هر کدوم از ما یه چیز دیگه بود حالا من از شما سوال میکنم اگه انقلاب نشده بوده..................؟؟؟؟؟ ( شما بگین)

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:25  توسط صدف  | 

شری تو کانتینمون کار میکنه ودرواقع صاحب اصلی هستش و ما غذاهامونو سرکار از او میخریم و این کانتین یه جورایی کافه تریای سرکارمون هم محسوب میشه .

خودش از ده سالگی اینجا بزرگ شده ولی خوب چون با کل خانواده از خاله و دایی و عمو اینجا بودن یه جورایی انگاری تو ایران قدیم زندگی میکنه از این نظر میگم ایران قدیم چون خوب تو ایران خیلی اخلاقا و رویه ها عوض شده ولی اینا نیست از قدیم زدن بیرون انگار همون اخلاقا رو باخودشون آوردن و توشون مونده خوب البته یه چیزایی هم از اینجا گرفتن ولی خوب. 

 خلاصه خانومی هست که هر وقت وقت کافی داشته باشی بد نیست بری یه کافی و کیکی ازش بخری و بشینه برات حرف بزنه ولی باید حتما وقت کافی داشته باشی برای حرفای او. دختر خوش صحبتیه ولی خیلی کنجکاوه برای مثال ازت میپرسه ویکند چیکار میکنی توهم میگی مهمون داری یا مهمونی میری فورا میپرسه اسمشون چیه ؟ بعد که گفتی میپرسه چیکاره هستن؟ خونه شون کجاس ؟ چن تا بچه دارن؟ خونه مال خودشونه یا اجاره ؟ واقعا همه این سوالات رو میپرسه ها بعد هم اگه حرفی باشه میشینه در موردمسائل دیگه شون سوال میکنه من که همیشه میگم این چون از بچگی زدن از ایران بیرون و از ایرانیا فقط و فقط خانواده دوروبرش بوده  فکر میکنه این سوالات  عادیه.

 خوب تو فامیل این سوالارو بپرسن شاید ایرادی نداشته باشه ولی خوب تو ایران نبوده که بهش بگن عزیز من بتوچه که این سوالاتو میکنی چه دخلی بتو داره . ولی کلا من فکر میکنم همه اینا از سادگیشه . خلاصه این خانوم بعد از ۱۸ سال دوری از ایران برای عروسی برادر شوهرش برای مدت یه هفته میره ایران و حالا برگشته بود. طفلی خیلی لاغر شده بود البته لاغری خوبه ولی نه وقتی که قیافه آدم افسرده و پژمرده باشه. 

 جریان از این قرار بود که این شری جون فکر کرده بود حالا که از بچگی تو اروپا بزرگ شده و خانواده ش هم اینجان و خودشون هم یه هاوس بزرگ قسطی و دوتا ماشین قسطی دارن دیگه تو ایران از همه سره و میره ایران و این میتونه تو عروسی ابراز سلیقه کنه. وقتی بهش رسیدن بخیر گفتم دلش خیلی پر بود و کلی دردودل کرد که نمیدونی چقدر همه پولدار هستن البته من بیشتر اختلاف طبقاتی اذیتم کرد میدیدم خانواده شوهرم کلفت و نوکر دارن ولی پایین شهرتهران مردم تو فقر هستن. خوب البته من که شری رو خوب میشناسم برای من نمیتونه خالی ببنده بعد دیدم نه اوضاع چیز دیگه س.  عروسی خیلی مفصل بوده حالا از قول اون میگم:

شری: وای صدف ۴۰ میلیون خرج عروسی کرده بودن شام عروسی شاید ۱۵ نوع بود و سالادهاو دسرهای متنوع ولی چه فایده بنظر من باید این ۴۰ میلیون رو میدادن میرفتن دور دنیا میگشتن.

من: وای شری خوب هر کسی یه نظری داره یه نفر ممکنه دوست داشته باشه این شب براش خاطره انگیز باشه چه اشکالی داره اگه قدرتش رو داره سفر دور دنیا بعدا هم میتونن برن.

شری: میدونی صدف وقتی رسیدم همه بهم زنگ زدن بجز عروس.

من: عزیزم شاید مشغول کارای عروسی بوده نتونسته .

شری: وای یعنی یه ده دقیقه هم وقت نداشته ؟ نه عزیزم خودش رو خواسته بگیره. نمیدونی چه آرایش خوشکلی داشت ناخناش رو باید میدیدی.

من: خوب حتما کار نمیکنه.

شری: نه بابا کار میکنه اینجینیر هستش و رییس پروژه ساختمونی هست و .....

من: خوب بابا کارش شیکه.

شری ( با قیافه درهم) : جدی؟ کارش شیکه؟

من : آره درامدش هم خیلی باید بالا باشه.

شری: ( باقیافه خیلی افسرده): مثلا چقدر؟

دوستم تارا:  میلیاردی باید باشه . منم زدم به تارا: نه بابا چی میگی خوب میلیونی باید باشه ولی نمیدونم دقیقا.

دوستم تارا: شری مطمئنی خرج عروسی ۴۰ میلیون شده بود؟

شری: آره بابا خیلی مفصل بود.

دوستم تارا: ای بابا من میگم باید خیلی بیشتراز اینا شده باشه با این وصفی که تو میکنی ۴۰ میلیون فقط شاید پول شام بوده تو حساب سفره و فیلمبردارو کرایه باغ و گل و این حرفا هم بکن .

شری : با قیافه خیلی ناراحت نه فکر نکنم خودشون گفتن.

امروز خیلی خیلی دلم برای شری سوخت آخه چرا آدم باید انقدر برای زندگی یه شخص دیگه خودشو ناراحت کنه بحدی که قیافه و سرو وضعش بهم ریخته باشه . خدارو شکر کردم که ایران زندگی نمیکنه یا فامیل ایران نداره که هر سال بخواد بره وگرنه خیلی اوضاعش بدتر میشد. یادم افتاد یه بار بهم گفت : صدف من هر وقت تو انجمن و جلسه مدرسه بچه هام میرم تا چن روز دپرس هستم از بس که پدر مادرای پولدار میبینم که تو خونه های میلیون یورویی زندگی میکنن.

یادم افتاد گفتم وای این نسبت به دانمارکیا اینجوری بوده پس تو ایران چی بهش گذشته وقتی فامیل و دوست و آشنا رو دیده و این عروسی رو دیده. مخصوصا اینکه با این دید رفته بود که مثلا دختریه که تو اروپا بزرگ شده وهمه فامیلش هم اینجان و قبلش هم میگفت برم یه کم یادشون بدم چجور میز باید بچینن.

تمام امروز رو توفکرش بودم خداکنه حالش بدتر نشده باشه بعد از این حرفا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 23:5  توسط صدف  | 

*می گویند
مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی     
به نام آدم
حوایم نامیدند
یعنی زندگی
تا در کنار آدم
یعنی انسان
همراه و هم صدا
باشم
* می گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ ها پیچیدند
مرا پیچیدند در برگ ها
تا شاید
راه نجاتی را از معصیتم
پیدا کنند
* نسل انسان زاده منست
من
حوا
فریب خوردۀ شیطان
و می گویند
که درد و زجر انسان هم
زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند
* شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می دهند
اقرار می کنم
دلی پاک
معصومیتی از تبار فرشتگان
و باوری ساده تر و صاف تر از آب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم
* با گذشت قرن ها
باز هم آمدم
ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من
گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند 
و گاه خدیجه،  در رکاب مردی که محمد اش خواندند
* فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من
* گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم جنگیدند و 
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشهایم کردند
* اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را
بر برگ برگ روزگار
هرگز
منکر نخواهند شد
* من
مادر نسل انسان ام
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام
مریمم
من
درست همانند رنگین کمان
رنگ هایی دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای آدم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو آفرید
* پس بیاموز تا سجده کنی
درست همانطور که فرشتگان در بهشت
بر من سجده کردند
بیاموز
که من
نه از پهلوی چپ ات
بلکه 
استوار، رسا و همطراز
با تو
زاده شدم 
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:7  توسط صدف  | 

اینجا این هفته بچه ها و دانشگاهیا و خلاصه همه اونایی که دارن درس میخونن در تعطیلات پاییزه به سر میبرن منم این هفته تعطیل کردم که با پسرک باشم البته دیروز رفتم سر کار و شوشو با پسرک بود ولی از امروز که سه شنبه باشه تا یه شنبه در خدمتیم وای چقدر خوبه آدم خونه باشه داشت یادم میرفت آدم صبح تا ساعت ۸ و نیم ۹ میخوابه بعد هم به کاراش میرسه امروز هم من صبح بعد از صبحونه خواستم تر و تمیز کنم دیدم ای بابا چرا مزاحم بچه بشم اینکه خودش میریزه و میپاشه وقتی من تمیز کنم همش باید بگم آی مواظب باش برای همین به یه تمیزی معمولی و جمع و جور معمولی کفایت کردیم و بعد هم رفتیم استخر  البته همش قسمت بچه ها بودم که آبش گرمه از بس که من از آب خیلی  سرد بدم میاد اصلا نمیتونم تو آب سرد برم مگه اینکه هوای خیلی گرم باشه که از گرما برم تو آب سرد. خلاصه بعدش داشتیم میرفتیم یه خریدی بکنیم منتظر بودم یکی از پارک بیاد بیرون که من برم جاشو بگیرم که یه ماشین که پشتم بود سریع اومد و رفت جایی که من قرار بودم برم پارک کرد دیدم یه مردیکه سیاه پوسته و نیگام کردو نیشش رو باز کرد و خندید منم حرصم گرفت انگشت وسطمو دراوردم بهش نشون دادم همینطور که داشتم میرفتم که دیدم ای وای که از پارک اومد بیرون که بیاد دنبالم منم د به گاز اونم همینجور اومد بعد گفتم اصلا چرا من دارم فرار میکنم بعد دیدم خیلی ناجوره اینجایی که هستم خلوته برم برسم به خیابون شلوغ خلاصه همینطور گازیدم و کنار خیابون پارک کردم و قفلهای ماشین رو هم زدم اونم ازم گذشت و رفت دور زد و برگشت دوباره دیدم نیشش بازه و غش غش میخنده منم دوباره خواستم انگشت بهش نشون بدم گفتم ولش کن تو که ترسویی مرض داری؟

خلاصه بعد  تو کوچه خودمون که خیلی تنگه و دو طرف ماشین پارکه یعنی باید یواش رانندگی کنی دیدم ای وای ماشین گنده ایکیا پارکه ماشنش هم اندازه بیلدینگش گنده هست راننده ش هم دوباره کله سیاه فکر کنم ترکی عربی چیزی بود زده کنار میگه بیا رد شو حالا اونور هم ماشین پارک پشتم هم همینطور منم گفتم نمیشه که دیدم دوتاشون ( دونفر بودن) اشاره میکنه جا داری بیا بیا میخواستم بگم خودت بیا دست فرمون بده که دیگه با سلام و صلوات و پایین زدن آینه بغل مجبور شدم رد بشم بخدا میلیمتری بودا. من که نیگاشون نمیکردم پسرم از اون پشت میگفت مامان دارن ازت میخندن بعد هم گفت دارن برات دست میزنن. بخدا این راننده های خارجی ( کله سیاه) فرهنگ رانندگی ندارن والله. خلاصه اینم از امروز ما.

حالا میخوام ده تا از چیزایی که دوست دارم و ده تا از اونایی که دوست ندارم رو براتون بنویسم این بازی رو خیلیا دیدم بازی کردن ولی چون دعوت نشدم من خودم این بازی رو برای خودم راه میندازم:

چیزایی که دوست دارم: اولویتی که در صدر است رانندگی کردنه پس اینو شماره نمیزنم بهش به چشم اولویت نگاه میکنم که ضروریه برام.

۱. قهوه .بدون قهوه بیدار نمیشم.

۲. رستوران: یکی از بهترین تفریحات منه.

۳. سینما و فیلم دیدن

۴. خرید کردن که جزئ لاینفک زندگیمه . درواقع اگه دپرس باشم بهترین داروی من خرید لباس و کفش و خلاصه لوازم آرایشه.

۵. عطر . من عاشق عطر هستم امکان نداره عطر نزنم حتا تو خونه.

۶. کتاب رمان خوندن مخصوصا از اون طولانیا و بخصوص اگه بیوگرافی باشه مخصوصا خاندان محترم پ. ه. ل. وی

۷. سیگار و قلیون.

۸. شب نشینی و غیبت . فکر کنم خیلی از خانوما لذت ببرن . نه اینکه فکر کنین از بدگویی خوشم میادا نه . از حرف زدن و خبر گرفتن از دیگران خوشم میاد .

۹. غذا پختن . غذا پختن رو خیلی دوست دارم همیشه هم دوست دارم غذاهای ابتکاری درست کنم.

۱۰. کامپیوتر.

واما چیزایی که دوست ندارم: برای اینم اولویت میذارم : از کسایی که میان میگن لینکت کردیم مارو هم لینک کن ( آخه عزیزم من اگه نوشته هاتو دوست داشته باشم لینکت میکنم شاید نوشته های تو به سلیقه من نخوره پس چرا باید لینکت کنم ؟ اصلا مگه معامله هست؟ نمیخوام آقا جان لطفا این لطفهارو درحق من نکنین)

۱. یه نفر که اول اسمش م هست متنفرم ازش میخوام سر به تنش نباشه فکر نکنم تو دنیا از هیچ چیز باندازه اون شخص بدم میاد برای همین هم در رده اول قرار میگیره.

۲.آدمای پررو . وای که خیلی بدم میاد کسی بخواد سرم پررویی دربیاره.

۳. آدمای فضول. ( اونایی که خیلی سوال میکنن ) منظورم اونایی که زیاد باهاشون صمیمی نیستم ولی انتظار دارن همه جیک و پیکم رو براشون بگم.

۴. جیگر مرغ و هر چی بااون درست میشه.

۵. آدمای سوئ استفاده چی .

۶. کسایی که فکر میکنن تو همه موارد صاحب نظرن و نظر خودشون صد درصد درسته و دیگران غلط فکر میکنن.

۷. آدمایی که تا باهاشون یه سلام علیک میکنی باهات دختر خاله میشن.

۸. گردگیری و جارو کردن و جمع و جور کردن خونه ( کاری که مجبورم انجامش بدم)

۹. از ورزش کردن مخصوصا دو اصلا حال نمیکنم.

۱۰. از شیرینی درست کردن.

خوب حالا میکنیمش یازده تا خدابرکتی . ۱۱. از پارک دوبل متنفرم از ۱۷ سالگی میروندم ولی هنوز که هنوزه باهاش مشکل دارم.

خوب حالا یه عده رو باید دعوت کنم که بشینیم بخندیم: بسم الله

زنجبیل بانو. گلپر. زرین تاج. گلپونه. انار. مانیا. نقطه ته خط. میترا. امیریه. اهورا.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:51  توسط صدف  | 

سلام خدمت همگی من تازه از بستر بیماری بلند شدم یعنی هنوز هم خوابیدم ولی خوب اونجور بد نیستم راستش یه ویروس مزاحم تو معده ی ما جا خوش کرده بود و گلاب بروتون همش استفراغ و دل درد داشتم دکتر ای اینجا هم که زورشون میاد دارو بدن گفت هر چی استفراغ کنی بهتره معده ت شسته میشه منم گفتم ای بچشم خلاصه البته بد نشد چون یه دو کیلویی وزن کم کردم چون دو سه روز هیچی نخوردم جز آب و نوشابه خلاصه نزدیک به وزن مورد دلخواهم یعنی ۵۰ هستم. یه کیلو دیگه مونده.

الان میخوام به دعوت سید مهران عزیز که خیلی هم دوست داره که سید خطابش کنیم یه خاطره از پاییز براتون دعوت کنم . این خاطره بر می گرده به زمانی که من بچه دبستانی بودم و چن سالی از شروع جنگ میگذشت و خوزستانیها که به شیراز اومده بودن دیگه جا افتاده بودن و کاری دست و پا کرده بودن. این بین هم من با دختر همسایه مون که اون مدرسه راهنمایی میرفت خیلی دوست بودم یعنی یه جورایی خیلی منو دوست داشتن خانوادگی حتا وقتی مامانم اینا جایی کارداشتن منو میاوردن خونه شون مدرسه هامون هم کنار هم بود با یه سرویس از اون سرویسهای ماشین شخصی میرفتیم و میومدیم مدرسه این دوستم که سوم راهنمایی بود اونموقع خیلی خیلی خوشکل بود اسمش هم پریسا بود یه بار که تو سرویس بودیم داشتیم میومدیم خونه و راننده سرویس هم کلی باهامون شوخی میکرد یه پسره رو دیدیم سوار موتور کپی مایکل جکسون وقتی میگم کپی نه اینکه فقط یه ذره شبیه ها نه اصلا خودش بود همونجور پوست تیره و کاپشن شلوار جین و موهای فرفری و فرم صورت که خودش از اونجایی که همون سال شو مایکل همون تریلرش اومده بود بایران ما شوکه شدیم راننده سر کرد بیرون گفت : بابا چقدر شبیه مایکلی اونم گفت آخه همزادیم بعد پریسا که عاشق مایکل بود سر کرد بیرون گفت کاش یه سر دم مدرسه ماهم میومدی اونم همینجور که سوار موتور کنار ماشین ما بودآدرس مدرسه رو گرفت.

فردای اونروز که یه روز پاییزی بود بارون نم نمکی هم میومد پریسا یه کاپشن سفید پوشیده بود که مارک گریس پشتش بود ( فیلم گریس از جانترا ولتا و اولویا) یادمه از اون دستکش توری های سفید مال مامانا هم دست کرد و باشوق اومد مدرسه به راننده مون هم گفت عصر یه نیم ساعتی دیر بیاد دنبالمون خلاصه اون عصر پاییزی یادمه این پسره که بیچاره این پسره هم معلوم بود جو گیر شده اومد و رفتن تو کوچه بغلی شماره رد و بدل شد و این حرفاو پریسا هم خیلی خوشحال بود هیچوقت اون عصر پاییزی رو یادم نمیره که تازه هم مدارس باز شده بود و پسرا دنبال یه پاتوق در مدرسه دخترونه بودن.  بعد از یه مدت که گذشت پریسا خیلی حالش گرفته بود چون فهمیده بود این پسره که انقدر حالا خدا براش خواسته و شکل مایکل از آب دراومده بنده خدا تو خوابگاه زندگی میکنن و خودش هم صبحا کارگر هست فقط یه مشت پسر دور و برش گرفتن چون شبیه مایکل هست هواداریش میکنن. بعدها فهمیدیم پسره معتاد شده خداییش من هنوز فکر میکنم پسری که انقدر کاری بوده اگه شکل مایکل نبود بازم معتاد میشد؟ یا اینکه یه عده دورو برش گرفتن و اینم جوزده شدو اینجوری شد.

راستی یه سوال: سریال ترش و شیرین رو یادتونه؟ اون خانوم ترشی فروشه اسم یکی از ترشیاش بندری بود کسی میدونه چیه یا دستورش رو داره؟

سریال میوه ممنوعه یادتونه؟ مامان بزرگ لوس و ننر هستی رو یادتونه یه روز گفت ناهار بادمجون پلو داریم منظورش همون خورشت بادمجون بود؟ اگه غیر از اون باشه که خیلی غذای مسخره ای بنظر میاد کسی میدونه چیه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 12:34  توسط صدف  |